حمید یزدان پرست
جمعه، ۷ فروردین ۱۴۰۵
امروز علی میرزاپور تماس گرفت، در حالی که گفت دارد چهار دیگ بزرگ آش از منزل یکی از خویشان برای ایستگاه صلواتی دانشجویی تجمعات آمل میبرد.
کثرت جمعیت این شبها شگفتزدهاش کرده است: «اینهمه زن چادری در آمل تا به حال کجا بود؟» او و چند تن دیگر از خویشان همسن و سالش که قصد ازدواج دارند، پیشتر از قلت دختران متدین شاکی بودند. گفتم: «زنان مؤمن که خیابانگردی نمیکنند.» این خوی کهن ایرانی است؛ سعدی از زن بازاررو بد میگوید و در عوض:
چو مستور باشد زن و خوبروی
به دیدارِ او در بهشت است شوی
سخن حافظ هم که مشهور است: «در کار گلاب و گل...» تشویقش کردم که از همین آشدهیشان فیلم بگیرد تا نگویند که این مخارج کار مراکز دولتی است. دیشب شهیدیفر در تلویزیون میگفت: «گفتهاند دولت به هر کسی که در این مراسم شرکت میکند، ۳۰۰هزار تومان میدهد و به آنها که کاروان ماشینی راه میاندازند، بسته به ماشینشان، از ۵۰۰هزار تومان تا دو میلیون میدهند!»
علی میگفت: «مراسم تهران بهتر است که در جاهای مختلف برگزار میشود، مراسم آمل فقط در یک میدان است و تکراری شده.» پیشنهاد کردم چگونه از زوایای گوناگون بایستند و تصویر بردارند و هر کدام در حکم خبرنگار افتخاری عمل کنند و از صحنههای خاص فیلم بگیرند. گفت: اینها تاریخ کشور است، بعد آدم فراموش میکند؛ گفتم: تاریخ جامع ایران جز با ثبت و ضبط تاریخ نواحی مختلف، نوشته نمیشود؛ به همین جهت بسیار ارزش دارد که هر کس در هر جای ایران ـ از شهر و روستا ـ حوادث روزانه را ثبت و ضبط کند... با خویشان دیگر نیز از این حرفها زدهام، خدا کند اثر بگذارد.
از سرخوردگی ضدانقلابها از رضا پهلوی میگوید که خودش را بدجوری بیحیثیت کرده. گفتم برای این است که دریافته رقیب اصلی او منافقین هستند که تا حالا دم درکشیدهاند تا مترسک کمعقل خوب که آماج نفرت عمومی در داخل و خارج شد و از دور بیرون افتاد، خودشان را پیش بیندازند؛ چون آمریکا اگر واقعاً بخواهد حمله زمینی بکند، به یک گروه منسجم کارکشتة خونریز نیاز دارد که از گروهکهای غرب کشور برنمیآید و تنها کار آنهاست که ابایی از کشت و کشتار وسیع داعشوار ندارند و لهجه هم ندارند که زود شناسایی شوند.
گردانندگان جریان سلطنتطلب این مطلب را در وقایع دیماه فهمیدند و خواستند نشان دهند که میتوانند روی دست منافقین نیز بلند شوند که بهرغم بمباران تبلیغاتی غرب، مردم زود دستشان را خواندند و امیدشان را بر باد دادند؛ اما پیرکودک هنوز بوی کباب به مشامش میرسد!
امروز یکی از کهنهنظامیان آمریکایی گفته: «ما دیگر نمیگذاریم فرزندانمان به ارتش بروند؛ برای چه باید از آمریکا به خاورمیانه برویم و در جنگی نیابتی برای اسرائیل بجنگیم؟» یک نظامی اسرائیلی نیز گفته: «ما آخرین نسلی هستیم که برای اسرائیل میجنگیم؛ نسلی که ۵۰ سال مشغول جنگ بوده. فرزندان ما این کار را نخواهند کرد!» خدا کند بیدار شوند و به کشورهای خودشان بروند. عربهای بیغیرت جنوب خلیج فارس که تازه محرک آمریکا به ادامه جنگ هستند، بهخصوص عربستان و امارات.
رنگینکمانها
در میدان به اواخر تلاوت سوره فتح میرسم؛ هنوز مراسم اصلی شروع نشده و فرصت دارم که تا سردر دانشگاه تهران بروم. نمیدانم چطور در ماه مبارک نای رفتن داشتم و بعد از آن، کاملاً فتادم از پا! در طول مسیر، دستهدسته دارند میآیند و هنوز خیابان را نبستهاند. ایستگاههای صلواتی برپاست؛ اما برای آن ایستگاههای مشاوره خانواده و کودک و... مشتری نیامده.
در یک ایستگاه (به قول عموم مردم: موکب)، خانمی نشسته بود با سینی کوچک هفتسین و قرآن و عکس آقامجتبی. روی موکتی جلوی سردر، هنوز بقایای نماز جماعت هست و مردی دارد نماز میخواند. از دو جوانی که پای سماورِ دست چپ ایستادهاند، میپرسم: «مراسم کی شروع میشود؟» فکر میکند بساط چای را میگویم؛ «حاجآقا نیمساعتی طول میکشد تا گرم شود!» خندهام میگیرد، تا به این سن یادم نیست که هوس چای کرده باشم؛ توضیح دادم که مراسم مجموعه را میگویم؛ درست نمیدانست، از جوانی بزرگتر پرسید و او کلمهای فرنگی به کار برد که نفهمیدم و بعد توضیح داد که از ۹ و نیم شب تا ۱۱ برنامه دارند.
امشب دکتر قنبری و فلانی سخنرانی دارند و کی و کی (که نشناختم) مداحی میکنند و گروه فلان تئاتر اجرا میکنند... به قدری از تئاتر بدم میآید که در میروم و به سمت میدان انقلاب برمیگردم.
سند داریم که تئاتر دستکم از زمان اشکانیان به ایران راه یافته و به نظرم هنوز که هنوز است، بومی نشده؛ برعکس تعزیه و تختهحوضی که به واقع تئاتر تراژدی و کمدی ایرانی هستند. چرا سایر انواع نمایش مردمی نشدهاند، برایم مفهوم نیست؛ انگار روح ایرانی با آن نمیخواند. کار به روشنفکران و ادا و اطوارشان ندارم که حرفهای خاصی درباره تئاتر میزنند: «با تئاتر زندگی میکنم و آنجا نفس میکشم» و چه و چه! مردم باید آن را مثل فوتبال و والیبال بپذیرند، که تا کنون به صورت عمومی نپذیرفتهاند، همچون واترپولو و بیسبال.
چند کتابفروشی بازند و من حسرت آنوقتها را میخورم که جلوی دانشگاه تهران برایم مثل معبد بود و حتی زمانی آنقدر به کتابهای روز مسلط بودم که میدانستم چه آمده و چه نیامده و حالا دیری است که بیخبر شدهام؛ نه چشم و چارش را دارم و نه روحم میکشد که هر چیزی را بخوانم.
در کودکی وقتی به سفر میرفتیم و چیزی گیر نمیآوردم، به حلالمسائل صاحبخانه نیز راضی بودم، همین که خواندنی باشد، کافی بود! بخشی از سقف پیادهرو کنار دانشگاه را با لامپهای بسیار ریز پوشاندهاند که گرچه نور کمی دارد، اما زیباست.
در میدان انقلاب شاعری سرودهاش را با اشعار شاهنامه ترکیب کرده و پرشور میخواند؛ ازجمله جایی خطاب به دشمن میگوید:
مرا مام من نام، "مرگ تو" کرد
زمانه مرا پتک ترگ تو کرد
حیف که گاه بد وبیراهی نیز پیوست میکند که سطح شعرش را پایین میآورد. بعد از مثنوی، به سبک دیگر میگراید:
راهیست کوته زندگی تا مرگ
پایان نمییابیم ما با مرگ
ما را چنین بشناس ای دنیا:
یا سرزمین مادری، یا مرگ!
بعد شعر دوم را شروع میکند:
بستتند حجله در میان آسمانها
با خون سربازان ما رنگینکمانها
روی دل ما داغی و بر شانة ماست
باری به سنگینی تابوت جوانها
عمریست در این خاک پیدا میکند عشق
نامآوری را بین بینام و نشانها
«انّا فتحنا»خوان به میدان میرود تا
هم بگذرد از خویش، هم از هفتخوانها
نقش است بر دل نقشههای عاشقانه
بی حد و بی مرز است عشق مرزبانها
در ادعای کذب خود ماندیم و رفتند
یاران صادق در تنور امتحانها
و این اشاره به آن صحابی خراسانی امام صادق(ع) است که گفت: «شما قیام کنید که تنها صدهزار یار در خراسان دارید!» امام فرمود: «برو در این تنور!» با توجیهاتی، سر باز زد تا اینکه یکی از مخلصان آمد و همین که فرمان امام را شنید، وارد تنور شد. امام پرسید: «چند تا از این افراد هستند؟» گفت: هیچ!
ما راویان رودهای بیقراریم
دنباله دارد شعرها و داستانها
پدری دارد از پسرش فیلم میگیرد؛ موبایلش را گرفتم و نیمچرخی زدم و از چند جهت فیلمشان را برداشتم تا معلوم شود در کجا هستند و اگر روزی نشان کسی دادند، فقط آنها را نبیند. خبرنگار یک شبکه عربی گزارش تهیه میکند و مکرر حرف میزند. کاش میگذاشت برای دقایقی بعدتر که جمعیت بیشتر و منسجمتر میشوند. عدهای انگار پس از اینکه دیدوبازدیدشان را کردند، میآیند.
فقط برای اباعبدالله(ع)
مجری اعلام میکند که در خدمت خانواده سارنگ هستیم که از پنج فرزند، سه شهید تقدیم کردهاند: یکی در ۱۴۰۱ و دو تا در ۱۴۰۴، و میافزاید: «من که خود فرزند از دست دادهام، میفهمم چه میکشند» و گریزی به صحرای کربلا و شهادت حضرت علیاکبر میزند: «پسر تکسوار قوم عرب/ من بمیرم، رکاب را گم کرد!» پدر شهدا میآید و بیمقدمه میگوید: «ما خانوادهای هفتنفره هستیم؛ سه تا شهید تقدیم کردیم و هنوز هفتنفره هستیم؛ چون آنها با ما زندگی میکنند. مصطفی (قُل اول) در گروه جهادی در خراسان جنوبی شهید شد؛ مرتضی (قل دوم) و فاطمه در ۱۱ اسفند ۱۴۰۴ شهید شدند.» مجری سنشان را میپرسد که کار خوبی نمیکند؛ تو که خودت داغدیدهای چرا! پدر که تنها ۲۶ روز از داغهای تازهاش میگذرد، با صلابت میگوید:
ـ مصطفی ۲۱ساله بود، مرتضی ۲۶ساله و فاطمه ۳۱ساله. آنها خودساخته بودند و آگاهانه در این مسیر قدم گذاشتند. من سرم بلند است که چنین بچههایی داشتم و اصلاً پشیمان نیستم. دلتنگ آنها میشویم، اما غمگین نه. قول دادهایم در جمع گریه نکنیم، فقط برای اباعبدالله. خویشان و دوستان به ما دلداری میدهند، ولی در عاشورا کسی به امام که فرزندش را إرباً اربا (تکهتکه) کردند، دلداری نداد. تا وقتی که شیرزنان و دلاورمردان ایرانی هستند، به لطف خدا هیچ کس حریف ما نمیشود و نمیگذاریم یک وجب خاک میهن به دست دشمن بیفتد و البته مغرور نمیشویم. مادر شهید مثل کوه استوار ایستاده است. ما آذری هستیم، ولی در خوزستان متولد شدیم: شمال غرب و جنوب ایران و در جنگ هشتساله بودیم.
این جنگ یک تفاوت اساسی با جنگ هشتساله دارد: آن وقت با نوچة شیطان طرف بودیم و الان با خود شیطان. اول انقلاب سران کشور را ترور کردند: رئیسجمهور، نخستوزیر، رئیس قوه قضائیه، چند وزیر، عدهای از وکیلان مجلس، سقوط هواپیمای حامل سران ارتش و سپاه، ترور مردم عادی؛ اما ایستادیم و پیروز شدیم؛ اکنون نیز همان اتفاقات رخ داده است و باز ترسی نداریم. منتظریم نیروی زمینی دشمن بیاید، سواحل خلیجفارس را گورستان ارتش آمریکا میکنیم...
مردم روحیه میگیرند و آنگاه مادر شهدا آمد و گفت: «خدا را شکر میکنم که این عزت را هم به بچههایم داد و هم به ما.» مجری پرسید: «شما که سه فرزندتان را تقدیم کردهاید، الان جلوی دو بچه دیگرتان را نمیگیرید؟» گفت: «نه، بچههایم برای دین خدا شهید شدند و تکلیف را به گردن ما انداختند.»
ـ شما چند دهه با بچهها زندگی کردید؛ مهمترین ویژگیشان چه بود؟
ـ : ولایی، مسجدی و هیأتی بودند و به والدین خیلی احترام میگذاشتند. خط قرمز مصطفی، حضرت زهرا و امامحسین بود.
ـ اگر به شما بگویند در ازای سه فرزندی که دادید، یک دعای مستجاب دارید، چه میخواهید؟ ـ : آمدن امام زمان.
مردم شعار سر میدهند: «نه سازش، نه تسلیم، نبرد با آمریکا». دو خانم محجبه در کنار هم ایستادهاند، یکی مقوایی دارد که رویش متنی نوشته و دیگری عکس رهبر شهید را با این متن: «یا برگرد یا آن دل را برگردان»!
میهمانی از عراق
مجری میگوید: ما در این شبها میهمان از آمریکا، آرژانتین، کانادا و پاکستان داشتیم. امشب نیز میهمانی از عراق داریم: حجتالاسلام والمسلمین سیدحمید حسینی از عراق که یکی از فعالان تسهیلکنندة اربعین هستند. حالا شعار بدهیم: «ایران و العراق لایُمکنُ الفراق» و مردم همراهی میکنند. من یاد آن روزهای تلخ دشمنی میافتم که به همت مردانی چون حاجقاسم ورق برگشت. آقای حسینی مرد لاغر و جاافتادهای است با پرچمی از عراق در دست: «إنّا لله و انا الیه راجعون. أنا فی الواقع آتیکم مِن نجف الاشرف...» بعد یکباره لحن محکمش مهربان شد:
ـ میتونم صحبت کنم؛ اما اگر اشکالی داشتم، کمبودی داشتم، به بزرگیِ شما ببخشید! این خبر در آن روز مشئوم که به گوش مان رسید، نتوانستیم صبر کنیم و آمدیم ایران. الان میلیونها نفر در عراق منتظرند بیایند.
همه یک درخواست دارند. ما به عنوان «تجمع علمای عراق» در اینجا که نزدیکترین جاست به بیت رهبری معظم و رهبری جوان، امیدواریم صدایمان به ایشان برسد. این درخواست علما و مردم عراق است و عشایر امضا کردهاند و من با خود آوردهام...
با گریه ادامه میدهد: رهبر ما آرزو داشت بیاید کربلا، بیاید اربعین... (شانهها میلرزد و صدای ناله و گریه مردم بلند میشود) درخواست ما این است که مراسم تشییع در نجف و کربلا صورت بگیرد. درسته ایشون الان نزد ائمه اطهار هستند، ولی ما میخواهیم تشییع در آنجا باشد، بعد در مشهد. عَلی کل حالٍ المُشتکی الی الله و حسبی الله و نعم الوکیل.
مردم عزیز! این تجمعات شما در کشورها و بالخصوص در عراق، اثر عجیبی گذاشت. میگفتند: مردم ایران زیر تهدیدات و موشکها هستند و رهبر را شهید کردهاند و اینها شکست خوردهاند و ما برویم به دادشان برسیم؛ همانطور که وقتی آمریکا داعش را به جان ما عراقیها انداخت و بین حرم امامحسین و ابوالفضل بمب انداختند، میلیونها ایرانی آمدند و ما را یاری کردند تا توانستیم با سه ضلع مهم مرجعیت (آیتالله سیستانی با فتوای جهادشان)، دوم ایستادگی مردم عراق (که حَشد الشّعبی را به وجود آوردند)، و سوم با فرماندهی شهیدمان حاجقاسم، توانستیم این جرثومة فساد را شکست دهیم. وقتی دیدیم رهبر ما را شهید کردند، عراقیها نگران بودند؛ ولی شما آمدید در میدان. مردم عراق منتظرند بیایند و به ایران بپیوندند. آفرین به ملت ایران! ایستادگی شما مثل موشکی است که به دشمن میخورد. هر کدام از شما یک موشک هستید...
حالا دیگر پرچم عراق را به صورتی واضحتر در دست گرفته و ادامه میدهد: مردم ایران! قدر خود را بدانید. کل دنیا را به تعجب آوردهاید و دوستان را به افتخار. تصورش هم برای مردم سخت است. آفرین به شما! ادامه دهید تا تشییع در کربلا و نجف و بعد در ایران انجام بگیرد تا به کل دنیا ثابت کنیم. دشمن دروغگو با ۱۶۰هزار تجهیزات وارد عراق شد و الحمدلله شکست خورد و فرار کرد. (تکبیر مردم). حاجقاسم گفت: اینها التماس میکردند: «فقط بگذارید ما برویم!» اینها بزدلند و فقط میتوانند از دور بجنگند. چون این سخنان میخواهد به عشایر برسد، باید به عربی بگویم:
ـ ایها الشعب الایرانی العظیم! ایها القائد! مِن دولۀ و عَلی رأسهم ولی امر المسلمین، آیتالله سیدمجتبی خامنهای! نقول بإسم عشایر و علماء العراق، نَرجوا منکم، شَعب العراقی یریدون: قائدنا الشّهید کان یُحب أن یَزور جدّه و طلبنا منکم واحد: نُرید منکم أن نَشییعَ حبیبنا و مَرجعنا و قائدنا و قُدوتنا فی العراق و نَبکی فی العراق... نُرید منکم واحد. یا شعب الایران! کل واحد منکُم صاروخ...
کلیتش اینکه از طرف ملت و عشایر عراق، از دولت و رهبری خواهش میکنم بگذارید در عراق رهبر و مرجع و مقتدایمان را تشییع کنیم و گریه کنیم.
ای ایرانیها، شما هر کدامتان یک موشک هستید... این حرفها را با گریه میگوید و میرود. بی آنکه روضه بخواند، اشک مردم را درمیآورد. دلم میخواهد زار بزنم؛ اما باید از پشت پرده اشک بنویسم. من بگریم یا نویسم، چیست فرمان شما؟
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟